خاله شبنم رفت

چند وقتی بود آرتین بهانه گیر شده بود و برای رفتن به مهد نق می زد و گریه می کرد که نمی خوام برم. خاله سوده هم می گفت موقع خوردن میوه یا ناهار بغض می کنه گریه می کنه. هرچی فکر کردم عقلم به جایی نرسید هر چی پرسیدم چیزی شده بچه ها اذیتت کردن،  خاله دعوات کرده، خانم قاضی زاده چیزی گفته ، کار بدی کردی همه رو می گفت نه. جالب تر اینکه می گفت همه با من دوستن خاله هم دعوام نکرده چونکه من پسر خوبی هستم(از خودشم تعریف می کرد) تا اینکه بالاخره کاشف به عمل اومد که خاله شبنم از مهد رفته. دقیقا از روزی که اون رفته بود پسرک ناراحت بود و احساس می کرد کسی هواشو نداره. خلاصه اینقدر باهاش حرف زدیم و تشویقش کردیم که اگه گریه نکنه خانم قاضی زاده جایزه میده بالاخره بعد از دو هفته بهتر شد. حالا قرار بود جایزه بگیره دیگه. مدتها بود که آبرنگ می خواست. آبرنگ و گرقتیم و دادیم به خانم قاضی زاده که بهش بدن. حالا جایزه رو گرفته از اون روز تا حالا براش سواله که خانم قاضی زاده از کجا فهمید که من آبرنگ می خوام؟سوال

تشکر کردن

این روزها خیلی زیاد برای هر کاری که براش انجام میدیم تشکر می کنه. مامانی براش یه سری ابزار خریده بود. وقتی خونشون بود کلی ازش تشکر کرد و بوسش کرد. اومدیم خونه من و بابا سعید داریم صحبت می کنیم آرتین هم نشسته داره با ابزارش بازی می کنه یه دفعه میگه بابا سعید خیلی ممنون که برام ابزار خریدی. بابا میگه من نخریدم مامانی برات خریدن. پسرک میگه خوب الان مامانی اینجا نیست  ازش تشکر کنم پس به جاش از شما تشکر میکنم.

بکاشن

صبح داریم از اتوبان همت به سمت محل کار می ریم یه ماشین وانت جلوی ما در حرکته که بارش پر از شمشاده. پسرک میگه اینا اسمش چیه ؟ میگم شمشاد. میگه می دونی اینارو دارن می برن توی چمنا بکاشن.  مژه

رانندگی مامانی

 دیروز مامانی اومدن خونه ما. قرار شد شب آرتینو با خودشون ببرن خونشون چون مریض بود و امروز مهد نمی رفت. بماند که تا اومدن مامانی دل پسرک آب شد و صد هزار بار پرسید پس کی می رسه و صد دفعه به مامانی زنگ زد. خلاصه موقع رفتن دیدم با تعجب میگه مامانی شما با چی اومدی خونه ما؟ مامانی: با ماشین خودمون. آرتین: یعنی خودت رانندگی کردی؟ مامانی:  بله آرتین: تعجبدیگه هیچی نگفت و رفتن. آخه آرتین زیاد ندیده مامانی رانندگی کنه. خلاصه مثل اینکه توی ماشین تا رسیدن به خونه دل نگران بوده که مامانی بلدی رانندگی کنی؟ مسیرو بلدی؟ گم نشیم؟استرس مطمئنی که داریم درست میریم؟ تا اینکه بالاخره میرسن به مسیری که همیشه میریم خونه مامانی اینا که پسرک گل از گلش می شکفه که هورا مسیرو درست اومدیم آفرین مامانی.هورا

خوکچه هندی

آرتین عاشق اینه که به قول خودش یه حیوون خونگی داشته باشه. مامانی براش یه خوکچه هندی گرفته. آخر هفته ها به عشق دخترش میره خونه مامانی اینا. (خوکچه هندیه دختره) این دختر خانم خیلی هم حساسه. پنجشنبه که مریض شده بود و تب کرده بود بهش می گفتیم نرو پیش دخترت اونم ازت می گیره مریض میشه. پسرک هم تمام مدت مواظب بود. حتی از کنار اتاقک دخترک هم رد نشه همش هم یادآوری می کرد من خیلی مواظب بودم دخترم مریض نشه.

/ 0 نظر / 41 بازدید